All I Need Is You


 

 

تا حالابهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم...

می خوام بگم تو دنیای منی ...

می خوام بگم دوستت دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم ...

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه  !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه!!

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم ...

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ...

می خوام بگم هرجور که باشی دوستت دارم !!

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم ...

میخوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ...

می خوام بگم یک لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوستت دارم ..

 

| | 

کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید

کسی تنهایی مارا نمی گرید

 

دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست

 

دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست

و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را

بگو ای دوست

بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی

تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهت التیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی

من امشب با تمام خاطراتم با تو هم خواهم گفت

من امشب با تمام کودکیهایم برایت اشک خواهم ریخت

من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای ناآرام خواهم داد

همان دریا که میگفتی

که بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت

بگو ای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

 

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی



تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند1392 | 8:27 بعد از ظهر | نویسنده : بهامین | 22 نظر

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

 با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی

 بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

 می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

 راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

 ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...

 پایان ماجرای دل و عشق روشن است

 ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

 منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

 دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی ...

| | 
رودی که می خشکد در او ســـــودای طغیان نیست

دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست

 

دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنــــــم کم کم

هــر کـس به دردی خــو کند در فکر درمان نیست

 

وقتـــی عزیــــزی نـیـسـت تـــا بـــاشد خـــریـــدارت

فرقی میان قصـــر مصــــر و چاه کنـعــــــان نیست

 

مانده ست بــــــر دیـــــوار قاب عکس تــــو هر چند

تنـــــدیسی از آقامحـمـــدخــان بـــه کـــرمان نیست

 

خــــوارزم بـــعــــد از حمله ی چنـگیــــز خان حتی

انــــدازه ی من بـعـــدِ دیــــــدار تــــو ویران نیست

 

هــمــــواره مـفهـــوم عـنــایت نـیـسـت لــبــخـنــدت

گاهی به غیـر از سیــــل ، دستـــآورد باران نیست

 

در بستـــــر سیــــلاب وقتـــی خانــــــه می ســـازی

روزی اگــــــر ویـــــران شود تقصیر طـوفان نیست

 

وقتــی کــــه نان کـــــدخدا در دست مــــــیراب است

جایــی بـــرای رحــــم او بـــــر زیـردستـــــان نیست

 

راه خـــــودت را کـــج نـکـــن بـــا دیـــدنــــم از دور

آهــــــوی وحشی از پلنـگ ایـنـسان گـریزان نیست

 

می گردی و چشمـم بـــه دنــبــــال تـــو مـی گــــردد

خــورشــید از چشم زمیــــن یک لحظه پنهان نیست

 

چشمـم بــــه گیــلاس لبت وقتـــی کــــه می افـــــتــد

دیگــر زبان را جــرأت "لعنت بــه شیـطان" نیست

 

تـــــو لطف شیطانــــی بـــه آدم ، سیب گـنــدمگون!

شیــطان همیـشــه در پــی اغــــوای انـــسان نیست

 

گـیـــســـو بـیـفشـــان بـیــــد نـامجنــون من ! در باد

بــی گــــرده افـشـانــــی گـلـی پابنـــد گلـــدان نیـست

 

شایـد جنـــون زیبـــاتــــرین عــــقـــل جهـــــان باشد

هـــــر کـــس که دیـوانه ست، الزاما پریشان نیست

 

هــــــر چــــــند خامـــوشـم ولـی هــرگـــز مپنـــــداری

آتـشـفشان خفـتــــــه دیـگــــر فکـــــر طــغیــان نیست

 

من عـاشـقـــــم حـتــی اگــــر شــاعــــر نـــمی بــــودم

امــــا بـــدون عـشـق ، شـاعــــر بــــودن آسان نیست

| | 
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم


قناعت میکنم با درد چون درمان نمی یابم

تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمی بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم

چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی بینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی بینم

کنون دم درکش ای سعدی ; که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست ; وان دم هم نمیبینم

 

| | 
دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت

زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند

شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت

دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي

قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من

عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت

مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست

قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت ...

 

| | 
مثل تو هرکس آشنایی در سفر دارد

 مانند من، مانند من چشمی به در دارد

 

 در سربزیری حاجتی دارد که می‌خواهد

 روی زمین تا تکّه نانی دید بردارد

 

 اشکی‌ست اشک او که می‌گویند یاقوت است

 آهی‌ست آه او که می‌گویند اثر دارد

 

 من اشک‌هایی داشتم، تنها خودم دیدم

 شاید فقط آیینه از دردم خبر دارد

 

 من بغض‌هایی را فرو بردم که ترسیدم

 از رازهای سر‌به‌مُهری پرده بردارد

 

 یک عمر در خود ریختم تنهاییِ خود را

 انگار کن کوهی که آتش بر جگر دارد

 

 انگار کن آتشفشانی در سرم دارم

 روزی مرا بیدار کن اما خطر دارد

 

 دلشوره‌یی دارم، گمانم ماهیِ سرخی

 در عمق دریایی به قلّابی نظر دارد ...

| | 
و کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی کردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید

تورا کدام خدا

تو را کدام جهان

تو از کدام ترانه تو از کدام صدف

تو در کدام چمن همره کدام نسیم

تو از کدام سبو

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

کدام نشاه دمیده از تو در تن من

که ذره ها وجود تو را که می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

که صبر راه درازی ، به مرگ پیوسته ست 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست

| | 

تمام ترانه هایم ترنم یاد توست و تمام نفسهایم خلاصه در نفسهای توست

ای زلال تر از باران و پاکتر از آیینه به وجود پر مهر تو می بالم 

و تو را آنگونه که میخواهی دوست دارم 

ای مهربان - پرنده خیالم با یاد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود

و زیبایی ات را به رخ فرشتگان خواهد کشید 

تبسمی از تو مرا کافیست که  از هیچ به همه چیز برسم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر رو شونه هایت بگذارم.از عشق تو…..

از داشتن تواشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم 

تقدیم به نامزدمهربونم محمد که باتمام وجودعاشقشم

 

| |